زمین گرم از تب خونین دلهای پریشان است

هوا از هق وهق و خون و سرشک و بغض باران است

 

برای مجلس مردن کلاغان جامه ی سوگ و

 پیام تسلیت گفتن هوای سرخ مرغان است

 

قناری نای در زنجیر، چکاوک جوخه در منقار

کبوتر کشتن کرکس، برای سفره ی کفتار

 

قضاوت کردن شاهین، شروع آشیان سوزی

شمیم قمری بریان، حریق آتش افروزی

 

نه جای خویشتن داری، نه میل ماکیان بودن

به رغم نفرت شاهین، فدای آشیان بودن

 

عقابان سخت بیزار از تکان چشم و ابرویی

مبادا عشق آهو را به دل گیرد پرستویی

 

و صدها بیشه ی وحشت کنار نعش خندیدن

صلیبستان مرغان شد به جرم عشق ورزیدن

 

که می گوید کبوتر با کبوتر، باز با باز است

کجایی شاعر بیچاره باز از باز می ترسد

 

چنان نقش پرستو بر صلیبش وحشت انگیز است

که بوم از بام ویران، بلبل از آواز می ترسد

 

امان از دست صیادان که از بس سر درو کردند

کبوتر از کبوتر هیچ از پرواز می ترسد

 

به ساز خود نزن چوپان که قلب گله ات اینک

به جای پنجه ی گرگ از نوای ساز می ترسد

 

ببینید این جسد عشق است که تیپا می خورد در خاک

به جرم شهوت انگیزی لبش از ناز می ترسد

 

زبانم نقطه ای دارد که آغاری بینجامد

چه آغازی چه انجامی که از آغاز می ترسد

 

                 نصرالله امرایی